×

جهان قطعیت‌های فیزیک کلاسیک با معمای جهان احتمالاتی و رازگونه‌ کوانتوم مواجه شد
شکاف در بنیان واقعیت

  • ۱۰ دی ۱۴۰۴
  • 14 بازدید
  • ۰
  • در اواخر قرن نوزدهم و با ورود به قلمرو اتم‌ها، الکترون‌ها و فوتون‌ها، با ناهنجاري‌هايي روبه‌رو شد که قابل توضيح نبودند: تابش اسرارآميز اجسام داغ، الکترون‌هايي که با تابش نور از سطح فلزات مي‌گريختند و خطوط طيفي مجزايي که گازهاي گداخته از خود ساطع مي‌کردند. اين معماها، سرآغاز انقلابي مفهومي بودند که فيزيک کوانتوم نام گرفت. اين مقاله، گام‌به‌گام شما را از قطعيت جهان کلاسيک به سرزمين شگفتي‌انگيز کوانتوم مي‌برد. ابتدا دلايل موفقيت چشمگير فيزيک کلاسيک و سپس نقاط شکست آن را بررسي مي‌کنيم. در ادامه، با ايده‌هاي جسورانه پيشگاماني چون ماکس پلانک، آلبرت اينشتين و نيلز بور آشنا مي‌شويم که درک ما از نور و ماده را براي هميشه دگرگون کردند. سرانجام، به قلب مفاهيم بنيادين کوانتوم، يعني برهم‌نهي (Superposition) و دوگانگي موج-ذره، خواهيم پرداخت.
    شکاف در بنیان واقعیت
  • ورای قرن‌ها، فیزیک کلاسیک با اقتدار بر درک ما از جهان حکمرانی می‌کرد. از حرکت سیارات تا انتشار نور، چارچوب نظری که ازسوی نیوتن، ماکسول و دیگران بنا نهاده شد، تصویری منسجم و ماشین‌گونه از واقعیت ارایه می‌داد؛ جهانی قابل پیش‌بینی که در آن هر معلولی، علتی مشخص داشت. اما این بنای باشکوه در اواخر قرن نوزدهم و با ورود به قلمرو اتم‌ها، الکترون‌ها و فوتون‌ها، با ناهنجاری‌هایی روبه‌رو شد که قابل توضیح نبودند: تابش اسرارآمیز اجسام داغ، الکترون‌هایی که با تابش نور از سطح فلزات می‌گریختند و خطوط طیفی مجزایی که گازهای گداخته از خود ساطع می‌کردند. این معماها، سرآغاز انقلابی مفهومی بودند که فیزیک کوانتوم نام گرفت.

    این مقاله، گام‌به‌گام شما را از قطعیت جهان کلاسیک به سرزمین شگفتی‌انگیز کوانتوم می‌برد. ابتدا دلایل موفقیت چشمگیر فیزیک کلاسیک و سپس نقاط شکست آن را بررسی می‌کنیم. در ادامه، با ایده‌های جسورانه پیشگامانی چون ماکس پلانک، آلبرت اینشتین و نیلز بور آشنا می‌شویم که درک ما از نور و ماده را برای همیشه دگرگون کردند. سرانجام، به قلب مفاهیم بنیادین کوانتوم، یعنی برهم‌نهی (Superposition) و دوگانگی موج-ذره، خواهیم پرداخت. چگونه یک موجودیت می‌تواند همزمان موج و ذره باشد؟ و چطور می‌توان سیستمی را توصیف کرد که گویی در چندین حالت به‌طور همزمان وجود دارد؟

    از قطعیت تا تردید: تَرَکهای نخستین در بنای کلاسیک

    در جهان‌بینی کلاسیک، عالم همچون یک ساعت دقیق و قابل محاسبه بود. اگر موقعیت و تکانه (سرعت) هر ذره را در یک لحظه می‌دانستید، از نظر تئوری می‌توانستید آینده و گذشته آن را تا ابد پیش‌بینی کنید. قوانین حرکت نیوتن و معادلات الکترومغناطیس ماکسول، تقریبا تمام پدیده‌های مقیاس بزرگ، از مدار سیارات تا رفتار امواج رادیویی را با دقتی خیره‌کننده توضیح می‌دادند. این موفقیت‌ها چنان عمیق بود که بسیاری از فیزیکدانان باور داشتند که تصویر نهایی واقعیت کشف شده است.

    اما درست در همین دوران اوج، شکاف‌هایی در این تصویر ایده‌آل پدیدار شد. این شکاف‌ها از سه پدیده تجربی کلیدی نشات گرفتند:

    1. تابش جسم سیاه و فاجعه فرابنفش: فیزیک کلاسیک قرن ۱۹ در توضیح نوری که از اجسام داغ می‌تابد، با بحرانی جدی مواجه شد. این نظریه پیش‌بینی می‌کرد که شدت تابش با افزایش فرکانس، باید به‌سمت بی‌نهایت میل کند؛ نتیجه‌ای غیرممکن که به «فاجعه فرابنفش» مشهور شد. طبق این دیدگاه، حتی یک فنجان چای داغ که نور فروسرخ از خود متصاعد می‌کند نیز باید منبعی مرگبار از تشعشعات فرابنفش باشد.

    در سال ۱۹۰۰، ماکس پلانک راه‌حلی انقلابی ارایه داد و فرض کرد انرژی به‌صورت یک جریان پیوسته (مانند سطح شیب‌دار) نیست، بلکه در بسته‌هایی گسسته و معین به نام «کوانتا» (مانند پله‌های نردبان) تبادل می‌شود. برای تولید نور پرانرژی فرابنفش، به یک «کوانتوم» یا بسته انرژی بسیار بزرگ نیاز است که فراهم کردن آن، برای اتم‌ها دشوار است. این ایده‌ جسورانه که انرژی «کوانتیزه» است، نه‌تنها معما را حل کرد، بلکه سنگ‌بنای فیزیک کوانتوم را نیز بنیان نهاد.

    بستههای انرژی پلانک

    پلانک پیشنهاد کرد که انرژی هر بسته (کوانتوم) با فرکانس تابش (ν) متناسب است: E = hν.  در این رابطه، حرف h «ثابت پلانک» نام دارد که مقداری بسیار کوچک است. این ایده که در ابتدا تنها یک ترفند ریاضی به نظر می‌رسید، سنگ‌بنای فیزیک کوانتوم شد.

    1. اثر فوتوالکتریک: اثر فوتوالکتریک پدیده‌ای است که در آن، تابش نور به سطح یک فلز باعث آزادشدن الکترون‌ها می‌شود. فیزیک کلاسیک که نور را یک موج پیوسته می‌دانست، پیش‌بینی می‌کرد که نور شدیدتر (روشن‌تر) باید راحت‌تر الکترون‌ها را آزاد کند اما آزمایش‌ها نتیجه‌ای کاملا متفاوت نشان دادند: یک نور قرمز بسیار شدید هیچ کاری نمی‌کرد، درحالی‌که یک نور آبی ضعیف بلافاصله الکترون‌ها را آزاد می‌کرد.

    آلبرت انیشتین این معما را با این ایده حل کرد که نور از بسته‌های انرژی ذره‌مانندی به نام «فوتون» تشکیل شده است. انرژی هر فوتون به رنگ (فرکانس) آن بستگی دارد، نه روشنایی نور. فوتون‌های قرمز انرژی کمی دارند (مثل ضربه‌های ضعیف) و نمی‌توانند الکترونی را آزاد کنند اما هر فوتون آبی به‌تنهایی انرژی کافی (مثل یک ضربه محکم) برای آزاد کردن یک الکترون را دارد.

    1. خطوط طیفی اتم‌ها: فیزیک کلاسیک نمی‌توانست توضیح دهد چرا گازهای داغ به‌جای یک رنگین‌کمان کامل، فقط خطوط رنگی مجزا و مشخصی از خود ساطع می‌کنند. این پدیده که شبیه یک «اثر انگشت نوری» برای هر عنصر است، یک معمای بزرگ بود.

    نیلز بور این معما را با مدلی انقلابی حل کرد. او پیشنهاد داد که الکترون‌ها در اتم نمی‌توانند هر انرژی دلخواهی داشته باشند، بلکه تنها مجاز به قرارگیری در ترازهای انرژی گسسته و مشخصی هستند؛ درست مانند پله‌های یک نردبان به جای یک سطح شیب‌دار.

    وقتی یک الکترون از یک «پله» انرژی بالاتر به پله پایین‌تر سقوط می‌کند، تفاوت انرژی را به‌صورت یک بسته نور (فوتون) با رنگی کاملا معین آزاد می‌کند. یک سقوط بزرگ، نوری پرانرژی (آبی) و یک سقوط کوچک، نوری کم‌انرژی (قرمز) ایجاد می‌کند. این خطوط طیفی، اثبات مستقیمی بر کوانتیزه بودن انرژی در سطح اتمی هستند.

    این سه مشاهده، فیزیکدانان را مجبور به پذیرش یک اصل رادیکال کرد: در مقیاس اتمی، انرژی و ماده «کوانتیزه» هستند. اکنون جهان دیگر یک ماشین پیوسته و قابل پیش‌بینی نبود، بلکه ماهیتی گسسته و احتمالاتی داشت.

    قلب معمای کوانتومی: برهمنهی و دوگانگی

    یکی از بنیادین‌ترین و عجیب‌ترین اصول کوانتومی، برهم‌نهی است. این اصل می‌گوید یک سیستم کوانتومی تا زمانی که مورد اندازه‌گیری قرار نگیرد، می‌تواند به‌طور همزمان در ترکیبی از تمام حالت‌های ممکن خود وجود داشته باشد. مانند سکه‌ای که پیش از فرود آمدن، نه «شیر» است و نه «خط»، بلکه در حالتی از «هم شیر و هم خط» قرار دارد.

    در زبان ریاضی، اگر یک سیستم بتواند در حالت  و  باشد، هر ترکیب خطی از آن‌ها نیز یک حالت مجاز برای سیستم است. تنها در لحظه‌ «اندازه‌گیری» است که این برهم‌نهی از بین می‌رود و سیستم به‌صورت تصادفی یکی از حالت‌های ممکن را «انتخاب» می‌کند. این فرآیند به «فروپاشی تابع موج» معروف است.

    گربه شرودینگر

    برای نمایش پیامدهای عجیب برهم‌نهی در مقیاس بزرگ، اِروین شرودینگر آزمایش فکری مشهور خود را طراحی کرد: گربه‌ای در جعبه‌ای مهروموم‌شده قرار دارد که سرنوشتش به یک رویداد کوانتومی (مانند واپاشی یک اتم) وابسته است. تا زمانی که در جعبه باز نشود، اتم در حالت برهم‌نهیِ «واپاشی‌شده و واپاشی‌نشده» قرار دارد و در نتیجه، گربه نیز به‌طور همزمان هم زنده و هم مرده است.

    آزمایش دو شکاف: نمایش شگفتیانگیز دوگانگی

    هیچ آزمایشی به اندازه «آزمایش دو شکاف»، ماهیت رازآلود، عمیق و کاملا غیرشهودی جهان کوانتوم را به تصویر نمی‌کشد. این آزمایش که ریچارد فاینمن آن را «قلب تپنده‌ مکانیک کوانتومی» نامید، به‌تنهایی کافی است تا تمام تصورات ما از یک واقعیت کلاسیک و قابل پیش‌بینی را در هم بشکند. این آزمایش، یک گفت‌وگوی مستقیم با طبیعت است که در آن، طبیعت با زبانی پاسخ می‌دهد که همزمان ساده و بی‌نهایت غریب است.

    برای درک عمق این شگفتی، ابتدا بیایید سناریوی کلاسیک را تصور کنیم. فرض کنید به جای الکترون، گلوله‌های رنگی بسیار کوچکی را به‌سمت صفحه‌ای با دو شکاف موازی شلیک می‌کنیم. در پشت صفحه، یک پرده سفید قرار دارد تا محل برخورد گلوله‌ها را ثبت کند. نتیجه کاملا قابل پیش‌بینی است: گلوله‌ها یا از شکاف اول عبور می‌کنند یا از شکاف دوم. درنهایت، روی پرده دو نوار مجزا از رنگ، دقیقا در راستای دو شکاف، شکل می‌گیرد. این رفتار ذره‌ای است؛ هر گلوله یک مسیر مشخص را طی می‌کند و در یک نقطه معین فرود می‌آید.

    حال، همین آزمایش را با الکترون‌ها تکرار می‌کنیم. الکترون‌ها ذراتی بنیادین با جرم و بار مشخص هستند، پس به‌طور طبیعی انتظار داریم رفتاری مشابه گلوله‌های رنگی از خود نشان دهند و دو نوار مجزا روی صفحه آشکارساز ایجاد کنند. اما آنچه در عمل رخ می‌دهد، چیزی است که عقل سلیم را به چالش می‌کشد. به‌جای دو نوار ساده، یک الگوی تداخلی ظاهر می‌شود؛ مجموعه‌ای از نوارهای متناوب روشن و تاریک. نوارهای روشن مناطقی هستند که الکترون‌های زیادی به آن‌ها برخورد کرده‌اند و نوارهای تاریک، مناطقی هستند که تقریبا هیچ الکترونی در آن‌جا یافت نمی‌شود.

    این الگو مشخصه‌ بارز امواج است. تصور کنید امواج آب به مانعی با دو شکاف برخورد کنند. امواج عبوری از هر شکاف با یکدیگر ترکیب می‌شوند؛ در نقاطی یکدیگر را تقویت کرده (قله به قله) و امواج بزرگ‌تری می‌سازند و در نقاطی دیگر یکدیگر را خنثی می‌کنند (قله به دره). نتیجه، الگویی از مناطق پرانرژی و آرام است، دقیقا مشابه نوارهای روشن و تاریک ما. پس آیا الکترون‌ها موج هستند؟

    معما از این‌جا عمیق‌تر می‌شود. ممکن است تصور کنیم که شاید الکترون‌ها در مسیر خود با یکدیگر برخورد کرده و این الگوی موجی را ایجاد می‌کنند. برای رد این فرضیه، فیزیکدانان آزمایش را به گونه‌ای تکرار کردند که الکترون‌ها یک‌به‌یک شلیک شوند. یعنی در هر لحظه، تنها یک الکترون در کل دستگاه، از منبع تا آشکارساز، وجود دارد. هر الکترون پس از عبور از صفحه، به‌صورت یک نقطه مشخص روی آشکارساز ثبت می‌شود؛ یک برخورد کاملا ذره‌ای. اما با گذشت زمان و پس از ثبت هزاران برخورد نقطه‌ای، همان الگوی تداخلی شگفتی‌انگیز دوباره پدیدار می‌شود!

    این نتیجه تکان‌دهنده است. هر الکترون به‌تنهایی، گویی از هر دو شکاف به‌طور همزمان عبور کرده و با خودش تداخل کرده تا جایگاه نهایی خود را براساس یک الگوی موجی انتخاب کند. این موجودیت، در مسیر خود یک موج از امکان‌هاست اما در لحظه برخورد، یک ذره در یک مکان مشخص است. این جوهر «دوگانگی موج-ذره» است: موجودیت‌های کوانتومی بسته به شرایط، هم ویژگی‌های موجی و هم ویژگی‌های ذره‌ای از خود نشان می‌دهند.

    راز نهایی زمانی فاش می‌شود که کنجکاوی بر ما غلبه کرده و تصمیم می‌گیریم بفهمیم هر الکترون واقعا از کدام شکاف عبور می‌کند. برای این کار، یک آشکارساز کوچک کنار شکاف‌ها قرار می‌دهیم تا مسیر الکترون را ثبت کند. به محض انجام این کار -به محض این‌که ما اطلاعات «کدام مسیر» را به دست می‌آوریم- اتفاقی باورنکردنی رخ می‌دهد: الگوی تداخلی ناپدید می‌شود و جای خود را به همان دو نوار ساده ذره‌ای می‌دهد!

    «عمل مشاهده» یا اندازه‌گیری، رفتار سیستم را به‌طور بنیادین تغییر می‌دهد. گویی جهان کوانتومی، تا زمانی که به آن «نگاه» نکنیم، تمام احتمالات ممکن را در خود نگه می‌دارد (عبور از هر دو شکاف) اما به محض مشاهده، مجبور می‌شود یکی از آن احتمالات را انتخاب کند (عبور از یک شکاف مشخص) و درنتیجه، ماهیت موجی خود را از دست می‌دهد.

    برای توصیف این واقعیت دوگانه و احتمالاتی، فیزیکدانان از تابع موج (ψ) استفاده می‌کنند. تابع موج، یک ابزار ریاضی است که حالت یک سیستم کوانتومی را به‌صورت مجموعه‌ای از تمام امکان‌ها توصیف می‌کند. این تابع مانند یک «موج احتمالاتی» در فضا پخش می‌شود، از هر دو شکاف عبور می‌کند و با خودش تداخل می‌کند. طبق «قاعده‌ بورن»، مربع دامنه این تابع (∣ψ∣²) در هر نقطه، احتمال یافتن ذره در آن نقطه را به ما می‌دهد. به همین دلیل است که نوارهای روشن (احتمال بالا) و تاریک (احتمال صفر) شکل می‌گیرند. وقتی ما مسیر الکترون را اندازه‌گیری می‌کنیم، این تابع موج گسترده به‌طور آنی «فرومی‌پاشد» و به یک موقعیت معین محدود می‌شود و ماهیت موجی‌اش از بین می‌رود.

    بنابراین، آزمایش دو شکاف ما را وادار به پذیرش حقیقتی عمیق می‌کند: در بنیادین‌ترین سطح، واقعیت قطعی نیست، بلکه احتمالاتی است. جهان مجموعه‌ای از پتانسیل‌هاست که در تعامل و مشاهده، به یک واقعیت مشخص تبدیل می‌شود.

    دیدیم که چگونه مشاهدات تجربی، بنیان‌های قطعی فیزیک کلاسیک را به لرزه درآوردند و راه را برای مفاهیم انقلابی کوانتوم باز کردند. اصل برهم‌نهی نشان داد که واقعیت کوانتومی تا پیش از اندازه‌گیری، مجموعه‌ای از امکان‌هاست. آزمایش دو شکاف، دوگانگی موج-ذره و نقش فعال مشاهده‌گر در شکل‌دهی به واقعیت را به نمایش گذاشت. سرانجام، تابع موج و ذات احتمالاتی آن، جایگزین جهان ماشین‌گونه و قابل پیش‌بینی نیوتنی شد.

    لحظه سرنوشت: نقش اندازهگیری در معمای کوانتوم

    تا این‌جا، با جهان عجیب احتمالات کوانتومی آشنا شدیم. اما چگونه این دنیای مه‌آلود از امکان‌ها به واقعیت محکم و قابل لمس ما تبدیل می‌شود؟ پاسخ در یکی از عمیق‌ترین و بحث‌برانگیزترین مفاهیم فیزیک نهفته است؛ «اندازه‌گیری». در ادامه به قلب این معما می‌پردازیم و نشان می‌دهیم که عمل «مشاهده» در دنیای کوانتوم، یک فرآیند منفعل نیست، بلکه کُنشی قدرتمند است که واقعیت را شکل می‌دهد. ما سه ایده‌ کلیدی را بررسی می‌کنیم: فروپاشی تابع موج، پدیده شبح‌وار درهم‌تنیدگی و نبرد فلسفی تفسیرهایی که می‌کوشند به این پرسش بنیادین پاسخ دهند: واقعیت چیست؟

    لحظه خلق واقعیت؛ اندازهگیری و معمای فروپاشی

    در فیزیک کلاسیک، مشاهده‌گر یک تماشاگر بی‌طرف است. اندازه‌گیری موقعیت یک سیاره، آن را از مدارش خارج نمی‌کند اما در قلمرو کوانتوم، هر اندازه‌گیری یک دخالت سرنوشت‌ساز است. پیش از مشاهده، یک سیستم کوانتومی توسط تابع موج (ψ) توصیف می‌شود؛ یک ابر ریاضیاتی که تمام حالت‌های ممکن سیستم را به‌صورت همزمان در خود دارد (برهم‌نهی). به محض این‌که تلاش می‌کنیم یکی از ویژگی‌های سیستم (مثلا موقعیت یک الکترون) را اندازه‌گیری کنیم، این ابر احتمالات به‌طور آنی «فرومی‌پاشد» و تنها یکی از حالت‌های ممکن به واقعیت تبدیل می‌شود. این «فروپاشی تابع موج»، گذار جادویی از دنیای امکان به دنیای واقعیت است. تفسیر کپنهاگ، به‌عنوان دیدگاه استاندارد، این فرآیند را یک اصل بنیادین طبیعت می‌داند که در آن، نقش مشاهده‌گر غیرقابل انکار است
    (Bohr, 1928).

    این نقش فعال اندازه‌گیری در اصل عدم قطعیت هایزنبرگ به اوج خود می‌رسد. این اصل بیان می‌کند که ما هرگز نمی‌توانیم همزمان دو ویژگی مکمل یک ذره، مانند مکان و تکانه (سرعت و جهت حرکت)، را بادقت بی‌نهایت بدانیم. هرچه مکان یک ذره را دقیق‌تر مشخص کنیم، اطلاعات ما درباره تکانه‌اش نامطمئن‌تر می‌شود و بالعکس (Heisenberg, 1927).  این محدودیت ناشی از ضعف ابزارهای ما نیست، بلکه یک ویژگی ذاتی واقعیت است. برای «دیدن» یک الکترون، باید دست‌کم یک فوتون نور به آن بتابانیم. اما این فوتون، مانند یک توپ بیلیارد، به الکترون ضربه زده و تکانه‌ آن را به شکلی پیش‌بینی‌ناپذیر تغییر می‌دهد؛ بنابراین خودِ عملِ اندازه‌گیری، سیستمی را که در حال مطالعه آن هستیم، دگرگون می‌کند.

    اگرچه فروپاشی تابع موج در محاسبات عملی فیزیک کوانتوم به‌طور گسترده استفاده می‌شود، ماهیت آن همچنان یکی از بزرگ‌ترین معماهای فیزیک مدرن است. آیا این فروپاشی یک رویداد فیزیکی واقعی است یا صرفا بازتابی از افزایش دانش ماست؟ تفسیرهای دیگری مانند نظریه چندجهانی یا مکانیک بوهمی، وجود آن را انکار می‌کنند. با این حال، تمام آزمایش‌ها تایید می‌کنند که نتیجه‌ای که ما در آزمایشگاه ثبت می‌کنیم، به‌شدت به این بستگی دارد که چه چیزی را و چگونه اندازه‌گیری می‌کنیم.

    ارتباط شبحوار؛ راز درهمتنیدگی کوانتومی

    درهم‌تنیدگی (Entanglement) یکی از اعجاب‌آورترین پیش‌بینی‌های نظریه کوانتوم است که آلبرت اینشتین آن را با ناباوری «کنش شبح‌وار از راه دور» نامید. این پدیده زمانی رخ می‌دهد که دو یا چند ذره کوانتومی به گونه‌ای با یکدیگر برهم‌کنش کنند که سرنوشت‌شان به هم گره بخورد و به یک سیستم واحد با یک تابع موج مشترک تبدیل شوند. از این لحظه به بعد، دیگر نمی‌توان حالت یکی را مستقل از دیگری توصیف کرد، حتی اگر میلیاردها کیلومتر از هم فاصله داشته باشند.

    مهم‌ترین ویژگی این ارتباط شبح‌وار این است: اندازه‌گیری یک ویژگی روی یکی از ذرات (مثلا اسپین آن)، به‌طور آنی حالت متناظر ذره دیگر را تعیین می‌کند؛ برای مثال، اگر دو الکترون درهم‌تنیده با اسپین کل صفر داشته باشیم، تا پیش از اندازه‌گیری، اسپین هر کدام نامعین است. اما به محض این‌که اسپین یکی را «بالا» اندازه‌گیری کنیم، فوری و بدون هیچ تاخیری می‌دانیم که اسپین دیگری «پایین» است.

    این همبستگی آنی، اینشتین را نگران کرده بود، زیرا به نظر می‌رسید اصل محدودیت سرعت نور را نقض می‌کند. اما آزمایش‌های دقیق، بعدی در دهه‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰، بارها و بارها وجود این همبستگی را تایید کرده‌اند. با این‌حال، درهم‌تنیدگی اجازه‌ انتقال اطلاعات سریع‌تر از نور را نمی‌دهد. شما نمی‌توانید با انتخاب نتیجه‌ اندازه‌گیری خود، پیامی برای دوستتان در آن‌سوی کهکشان بفرستید. این همبستگی تنها پس از مقایسه نتایج دو طرف (از طریق یک کانال ارتباطی کلاسیک) آشکار می‌شود.

    درهم‌تنیدگی دیگر یک کنجکاوی نظری نیست، بلکه سنگ‌بنای فناوری‌های انقلابی آینده است. رایانش کوانتومی از این پدیده برای انجام محاسباتی فراتر از توان قدرتمندترین ابررایانه‌های امروزی بهره می‌برد. رمزنگاری کوانتومی با استفاده از آن، کانال‌های ارتباطی ذاتا امنی ایجاد می‌کند که هرگونه استراق سمع را فوری آشکار می‌سازد. این پدیده نه تنها در ذرات بنیادی، بلکه در سیستم‌های بزرگ‌تری مانند مولکول‌ها و حتی بلورهای کوچک نیز مشاهده شده است و مرزهای درک ما از ارتباط و یگانگی در طبیعت را جابه‌جا می‌کند.

    واقعیت چیست؟ نبرد تفسیرها

    ماهیت به‌شدت غیرشهودی مکانیک کوانتومی، فیزیکدانان و فلاسفه را به ارایه دیدگاه‌های متفاوتی برای توضیح «معنای» آن واداشته است. این تفسیرها در پیش‌بینی‌های ریاضی خود یکسان عمل می‌کنند اما داستان‌های کاملا متفاوتی درباره‌ ماهیت واقعیت روایت می‌کنند.

    تفسیر کپنهاگ: این دیدگاه سنتی و پراستفاده‌ترین تفسیر است که ازسوی بور و هایزنبرگ توسعه یافت. پیام اصلی آن این است که پرسش از ویژگی‌های یک سیستم (مانند موقعیت ذره) پیش از اندازه‌گیری، بی‌معناست. واقعیت کوانتومی ذاتا احتمالاتی است و عمل اندازه‌گیری است که از میان تمام امکان‌ها، یک نتیجه را به واقعیت تبدیل می‌کند (فروپاشی تابع موج).

    تفسیر چندجهانی: این تفسیر که ازسوی هیو اِوِرِت در سال ۱۹۵۷ ارایه شد، راهکاری رادیکال برای معمای فروپاشی دارد: فروپاشی هرگز رخ نمی‌دهد! به جای آن، در هر لحظه‌ اندازه‌گیری، جهان به شاخه‌های متعددی تقسیم می‌شود که در هر کدام، یکی از نتایج ممکن محقق می‌شود؛ بنابراین، در جهانی موازی، شما نتیجه‌ دیگری را برای آزمایش خود مشاهده کرده‌اید. تمام احتمالات در یک «چندجهانی» (Multiverse) عظیم به واقعیت می‌پیوندند.

    مکانیک بوهمی (نظریه موج راهنما): این تفسیر را دیوید بوهم احیا کرد؛ دیدگاهی کاملا جبری و کلاسیک‌. در این نظریه، ذرات همیشه موقعیت‌های معینی دارند (چیزی به نام برهم‌نهی وجود ندارد) اما یک «موج راهنما»ی نامریی مسیرشان را هدایت می‌کند. عدم قطعیت ما صرفا ناشی از نادانی ما درباره‌ موقعیت اولیه‌ دقیق ذره و این موج راهنماست. این نظریه کاملا قطعی است اما برای تطابق با نتایج آزمایش‌ها، باید ذاتا غیرموضعی باشد و «کنش شبح‌وار از راه دور» را بپذیرد. تفسیرهای دیگری نیز مانند «کیوبیسم» (QBism) وجود دارند که واقعیت کوانتومی را تجربه‌ای ذهنی برای مشاهده‌گر می‌دانند. تا به امروز، هیچ آزمایشی نتوانسته یکی از این تفسیرها را بر دیگری برتری دهد. انتخاب میان آن‌ها بیشتر به سلیقه‌ فلسفی بستگی دارد تا ضرورت علمی.

     

    برچسب ها

    نوشته های مشابه

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *